بخواهم از چادر بنویسم، از خوبی‌هایش، از سختی‌ها‌یش، از ظهرهایِ داغِ تابستانِ یزد، از این‌که بعضی دست و پاگیر بودنش را بهانه می‌کنند، از مصونیّت و محدودیّت، از این‌که چرا چادر؟ می‌شود تکرار مکرّرات. بارها و بارها، این‌جا و آن‌جا شنیده‌ای. گوشت پُر است و اگر باید، تا به‌حال فهمیده‌ای چرا چادر؟

ولی این‌بار رویِ سخن‌م با تویِ چادر‌یست. با تویی که پای عقیده‌ات ایستاده‌ای و هر روا و ناروایی را شنیده‌ای. بیا و از من نیز بشنو.

دوستم، خواهرم، مادرم، چادر تو را معنا نمی‌کند، تویی که چادر را معنا می‌کنی. تویی که می‌گویی منِ چادری فرق دارم با دیگری. منی که چادر دارم، اعتقاد دارم، اخلاق دارم. منِ چادری با کسی دعوا ندارم، امّا گذشت را چرا. هر حرفی و هر رفتاری شایسته‌ی منِ چادری نیست. منِ چادری، چادر را نه تنها ظاهراً بلکه قلباً نیز پذیرفته‌ام. چادرم فقط پوششِ ظاهری‌ام نیست. چادرم، پوششِ درونیِ من است. مهربان باش. دستِ دیگری را بگیر. قضاوت‌های یک‌طرفه را کنار بگذار. اجازه بده دیگری به قضاوتِ تو بنشیند نه خودت در جای‌گاه خودستایی.

بگذار تو به چادرت آبرو دهی، نه چادرت به تو …