در خواب لااقل بده این افتخار را ...
در خواب لااقل بده این افتخار را ...
تسکین بده قرار دل بی قرار را
با ندبه تازه کن غم دوری یار را
اَینَ السَبیل ؟ اَشرِق الیَّ بنورکَ..
تا در میان راه بیابم دیار را
تنها نشسته ، خسته ، پریشان و ناامید ،
چشمم به راه ، تا که ببینم سوار را
یک عمر خوانده ام "اَرِنِی الطَلعَهَ الرَشید... "
در خواب لااقل بده این افتخار را
انت الرسول ، اَنتَ اَمیر اِنـَّکَ الغَدیر ..
برگرد از حرا و بکش ذوالفقار را
کَم اَستَغیث "اینَ ؟ مَتی ؟ لَیتَ ... " سَیّدی !
پایان بده جدایی چشم انتظار را
آنقدر جمعه های نبود تو بوده است
زیر سوال برده حساب و شمار را
**
ای گل بگو که فصل شکوفایی ات کجاست ؟
گم کرده ام میان زمستان بهار را
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر ۱۳۹۲ ساعت 13:13 توسط واحد خواهران
|
بسيج دانشجويي دانشگاه آزاد اسلامي واحد دزفول