ماجرا این است کم کم کمیت بالا گرفت
ماجرا این است کم
کم کمیت بالا گرفت
جای ارزشهای ما را
عرضه ی کالا گرفت
احترام “یاعلی” در
ذهن بازوها شکست
دست مردی خسته شد،
پای ترازوها شکست
فرق مولای عدالت
بار دیگر چاک خورد
خطبه های آتشین
متروک ماند و خاک خورد
با کدامین سحر از
دلها محبت غیب شد؟
ناجوانمردی هنر،
مردانگی ها عیب شد؟
سرسرای سینه ها را
رنگ خاموشی گرفت
صورت آیینه زنگار
فراموشی گرفت
از همان دست
نخستین کجرویها پا گرفت
روح تاجرپیشگی در کالبدها جان گرفت
سالکان را پای
پرتاول ز رفتن خسته شد
دست پر اعجاز مردان طریقت بسته شد
تا هوای صاف را
بال و پر کرکس گرفت
آسمان از سینه ها خورشید خود را پس گرفت
رنگ ولگرد سیاهی ها به جانها خیمه زد
روح شب در جای جای آسمانها خیمه زد
این زمان شلاق بر
باور حکومت می کند
در بلاد شعله، خاکستر حکومت می کند
اعتبار دستها و
پینه ها در مرخصی
چهره ها لوح ریا، آیینه ها در مرخصی
ماجرا این است،
آری ماجرا تکراری است
زخم ما کهنه است اما بینهایت کاری است
از شما میپرسم آن شور اهورایی چه شد؟
بال معراج و خیال عرش پیمایی چه شد؟
جان تاریک من اینک
مثل دریا روشن است
صبحگون از تابش خورشید مولا روشن است
تیغ یادش ریشه ی
اندوه و غم را می زند
آفتاب هستی اش چشم عدم را می زند
چشم هستی آبها را
جز علی مولا ندید
جز علی مولا برای نسل دریاها ندید
کلبه ی شاد دلم
ناگاه میگردد خراب
باز ضربت میخورد مولای دریا از سراب
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت 18:7 توسط نویسنده افتخاری
|
بسيج دانشجويي دانشگاه آزاد اسلامي واحد دزفول