فیلمی که «گاف» نداشته باشد، دیدن ندارد!
- روزهای زندگی، فیلمی دربارهی دفاع مقدس است اما متأسفانه و با هزار افسوس نه از لودگی و بیمزگی در آن خبری است و نه کسی در آن رزمندگان و مجاهدان جبههها را مسخره میکند و نه آنها را آدمهای خلافکار و قالتاق نشان میدهد؛ آدمهای این فیلم همگی آدمهایی معمولی هستند با همه شجاعتهاو ترسهاو آرمانهاو ... که ممکن است در هر کسی وجود داشته باشد.
- روزهای زندگی، فیلمی دربارهی جنگ است اما در این جنگ تمام جبههی خوب خودی ناگهان اسلحه دست نمیگیرند و ناگهان هزاران عراقی را نابود کنند.
- روزهای زندگی، فیلمی است که زن هم در آن نقشی اصلی بازی میکند اما نه کارگردان و نه تهیه کننده این قدر عقلشان نرسیده است که اولاً تعداد زنهارا بیشتر کنند و ثانیاً مرد فیلم را عاشق یکی دو نفر دیگر کنند و ثالثاً آنقدر عقب افتادهاند که نکردهاند این زنها ستارهای، سوپر استاری، چیزی باشند یا حداقل به بر و رویشان برسند که بشود در بنرهاو پوسترها و تیزرها تصویر کلوزآپی از آنها را گذاشت که بتوانند مشتری جذب کنند!
- روزهای زندگی، فیلمی است که زن در آن قهرمان است، اما خیال نکنید مثل فیلمهای فمینیستی، این زن، پدر و مادر هر چه مرد در این فیلم است را جلوی چشمشان میآورد، به مردها میتازد که حقوق زنها را نادیده میگیرند و از آن بالاتر، مرد فیلم حق ندارد به همسرش از موضع بالاتر حرفی بزند و چیزی بگوید. از این خبرها نیست. متأسفانه در این فیلم، قهرمان زن این فیلم، به مردش احترام میگذارد و او را بشدت دوست دارد و وقتی همه رفتهاند تنهایش نمیگذارد.
- یکی دیگر از اشکالات این فیلم این است که حرفهای جنسی و اروتیک ندارد و سرتاسر این فیلم را که بگردید چیزی از این مسائل در آن پیدا نمیکنید. ولی نه، صبر کنید. متأسفانه یک سکانس بی ادبی میشودی دارد که نمیدانم کارگردان و تهیه کننده چه جوری راضی شدهاند آن را در فیلم بگنجانند. اگر درست یادم مانده باشد این سکانس این طوری است:
(یکی از مجروحان در پناهگاه زیرزمینی بیمارستان صحرایی دارد از درد به خود میپیچد. دکتر علوی متوجه میشود که مشکل او چیست. رو میکند به او و میگوید: خودتو راحت کن! این طوری کلیههات آسیب میبینه. مجروح مزبور: نه، اینجا کثیف میشه. دکتر علوی: فدای یک تار موت. مجروح مزبور: کی میخواد اینجا رو تمیز کنه؟ تصویر ریزش آبی که روی زمین پخش میشود. کات به تصویر دکتر علوی و همسرش لیلا که هر کدام پارچه های سفید بزرگی به دست گرفتهاند و دارند آن آبهارا تمیز میکنند.)
- حالا اگر از همهی این اشکالات بگذریم باز هم نمیتوانیم پرت بودن کارگردان و تهیه کننده را از یک موضوع بسیار مهم یادآور نشویم. آقا درست! فیلم شما خوب وارزشی، حداقل یک گافی! در فیلمتان میگذاشتید تا فروش آن را تضمین کنید. منظورم گلزاری، گودرزیی، گلشیفتهای(که البته این یکی با آن آبروریزی تاریخیاش کاری کرده که حتی طرفدارهای پر و پا قرصش را هم از دست داده است). تهیه کننده هم این قدر ناخن خشک؟! یعنی نمیارزید نهصد میلیونی، میلیاردی، چیزی برای دو سه ساعت یا دو سه روز خرج این گافها میکردی و آنوقت پول پارو میکردی؟
- فیلم پر از اشکالات متعدد است. غیر از آنها که برشمردم از اشکالات دیگر این فیلم این است که برای چند لحظه هم که شده است یک نمای کوتاه از یک رستوران یا یک کافی شاپ که مثلاً دکتر علوی و لیلا به بهانهی مرخصی چند روزه از جنگ در آنجا با هم کافه گلاسهای چیزی بخورند، وجود ندارد. یا به جای خانههای مصفا و دلباز و بزرگ و پر درخت خیابانهای الهیه و زعفرانیه و کامرانیه، همه فیلم در یک زیرزمین نیمه تاریک میگذرد، یا به جای ماشینهای آخرین مدل روز جهان که دوربین گاهی باید تصادفاً روی آرم آن متوقف شود، همه ماشینهاگِل مالی شده و مشغول آوردن و بردن مجروح هستند و ...
- فیلم روزهای زندگی یک کاستی دیگر هم دارد و آن شوخیهای رایج و عرف شده پر رنگ زن و مردهای محرم و نامحرم فیلم در سینمای این سالهاست که در این فیلم باز هم با کمال تأسف مشاهده نمیشود. حتی آنجا که یک مرد میخواهد یک شهید یا یک مجروح زن را – و یا برعکس- به پناهگاه بیاورد، او را روی یک پتوی سربازی میگذارد و به عقب میکشد. این هم شد فیلم؟ این هم شد زندگی؟!
- نکته دیگر اینکه آقای کارگردان! میمُردی آن آدم پشیمان و مخالف جنگت را بیشتر میکردی و حالا که یکی بوده، اشکالی داشت که سر آخر نشان نمیدادی که به چه فضاحتی به جاسوسی دشمن روی آورده؟ هیچ فکر نکردی که این فیلم با این صحنهها امکان نمایش و برنده شدن در جشنوارههای خارجی را از دست داده است؟
- راستش خسته شدم که این همه اشکالات فیلم را نوشتم اما از این یکی قطعاً نمیتوانم بگذرم و آن اینکه فیلم خوب و با کلاس که نباید پایانبندی امیدوارانه داشته باشد. فیلم باید با اعتراض و اپوزیسیون بازی و تاریکی و یأس و دلمردگی و سیاهنمایی تمام شود تا به رسالت واقعی روشنفکری خودش و معاصر بودنش عمل کرده باشد. اینکه شما در سکانس پایانی، از پشت دیوارهای بتونی نور را نشان میدهی و بعد هم دیوارهایی که برداشته میشود و از میان آن نور، چهره دلربای یک بسیجی که دارد میخندد را نشان میدهی که آمده و امید را و شادی را منتشر میکند، لگد به بخت خودت زدهای و بس! نمیبینی فیلمهایی که تماماً پر است از نکبت و سیاهی و یأس و بن بست و آژیر و فحشهای رکیک و ... شما فیلمسازهای مثبت کی میخواهید این چیزها را یاد بگیرید؟
یک نکته هم با مردم:
دوستی میگفت ما آدمهای مخالف خوانی هستیم و فقط بلدیم که اعتراض کنیم و علم مخالفت با هر پدیده منفیای را بلند کنیم و شلوغ کنیم، اما هیچ گاه کار اثباتی بلد نیستیم. این اشکال بیش از همه به ما تودهی مردم برمیگردد که هیچ گاه نمیخواهیم بر سر یک پدیدهی مثبت و تأثیرگذار متحد شویم. حاضریم شصتاد تا فحش به یک فیلم بد بدهیم، اما حاضر نیستیم دست زن و بچههایمان را بگیریم و به دیدن یک فیلم خوب برویم. حاضریم به دستفروش مترویی که حاضر است به مأموران مترو ماهی پانصد هزار تومان بدهد تا بگذارند در داخل مترو دستفروشی کند، دوهزار تومان دو هزار تومان بدهیم، اما نکنیم سه تا بلیط یک فیلم خوب را بخریم و بدهیم پدر و مادرمان، خواهر و برادرمان، بچه های محلهمان یا مسجدمان بروند این فیلم خوب را ببینند.
رجا نیوز
+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر ۱۳۹۱ ساعت 17:30 توسط فرهنگي هنري
|
بسيج دانشجويي دانشگاه آزاد اسلامي واحد دزفول