گذر از« اسلام هراسی» به «آمریکا هراسی»
وقتی مصطفای شهید در قلب ملّت آمریکا جای گرفت؛
گذر از« اسلام هراسی»
به «آمریکا هراسی»
مهدی هنری
«4 فوریه 2012» میلادی مصادف با «15 بهمن 1390» ه. ش توسط بخش قابل توجهی از مردم آمریکا به نام روز ملّی «جنگ با ایران؛ نه!»:
“No War On Iran” نامیده شد و این اعتراضات علاوه بر شهرهای بزرگ آمریکا چون نیویورک، واشنگتن، شیکاگو، بوستون، سان فرانسیسکو و فیلادلفیا به شهرهایی در «کانادا»، «انگلستان»، «ایرلند» و «هندوستان» کشیده شد تا «گلوبال ریسرچ» طیّ گزارش مفصّل این پدیده نادر قرن 21؛ از برگزاری این راهپیمایی اعتراضی در بیش از 79 شهر جهان خبر دهد. این خبر به فاصله زمانی یک شبانه روز در محافل رسانه ای داخلی کشور نیز بازتاب گسترده ای یافت امّا آنچه بدان پاسخ داده نشد، چرایی ظهور چنین جنبشی و معانی خاصّ آن بود. 9 دی در مطلب پیشرو به دو سئوال پیش گفته پاسخ می دهد.
گذر از تونل وحشت
با پیروزی انقلاب اسلامی ایران در سال 1979 میلادی و به موازات آن تسخیر لانه جاسوسی توسط «دانشجویان مسلمان پیرو خطّ امام» موجی از تبلیغات بنگاه های رسانه ای غرب علیه ایرانیان شروع شد. برای درک دقیق این هیمنه اطلاعاتی- تبلیغاتی بهتر است نگاهی به
فیلم های منتشر شده از تظاهرات آمریکائی های معترض به حضور ایرانیان در دانشگاه های ایالات متحده بیندازید. ادامه پروژه ایران هراسی با ادغام در پروژه قدیمی تر اسلام هراسی شکل جدیدی به خود گرفت. می توان ادّعا کرد اوج این طرّاحی مشترک مربوط می شود به ساخت عنصری به نام «اسّامه بن لادن» که در حقیقت الگویی آمریکایی- سعودی از چهره ناب حضرت
روح ا... (ره) بوده است. این شوی رسانه ای و سلسله فیلم های «بن لادن» که در آن مردم اروپا و آمریکا را تهدید به ترور می کرد تا هنگامه رخداد «11 سپتامبر 2001» شیب سرسام آوری به خود گرفت. لیکن طبق نقشه جامع غرب، «11 سپتامبر» نه به مثابه نقطه ماکزیمم و قلّه این هجمه که به عنوان نقطه عطف ایران- اسلام هراسی تصویر شد. آن زمان تصویر وحشی و لجام گسیخته از یک مثلاً روحانی مسلمان - بن لادن- در شبکه های تلویزیونی، که علیرغم مذهب اصلیش (وهّابیت) مانند شیعیان و امام خمینی (ره) «تحت الحنک» (فرهنگ فارسی معین: بخشی از دستار یا عمامه [روحانیت شیعه] که پس از گذراندن از زیر چانه، به دور سر می بندند) می بست؛ تا حدّ زیادی می توانست بازتاب انقلاب اسلامی و هرگونه خداگرایی در قرن بیست و یک را عقیم نماید. این پروژه که از آن به «دیگر هراسی آمریکا» یا «ایران- اسلام هراسی» تعبیر می شود بی شک از مهمترین استراتژی های شبکه جهانی استکبار بود تا از رشد اسلامگرایی در اقصاء نقاط جهان جلوگیری به عمل آورد.
گزاره های بالا را باید با وقایع سال 2006 و 2008- 2009 میلادی جمع نمود تا فهمید: «و سَیَعلمُ الَّذین ظَلموا ایُّ مُنقلِبٍ یَنقلِبون». طیّ سال های مذکور در جریان دو جنگ 33 روزه لبنان (جنگ ژوئیه) و جنگ 22 روزه غزّه (سرب مذاب) مردم در دنیا برای حمایت از زنان و مردان غیرنظامی لبنان و فلسطین به خیابان ها آمدند و البته وجه مشترک اکثر این اعتراضات ضد جنگ و بشر دوستانه مربوط می شد به حمل تصاویر بزرگی از «سیّد حسن نصرا...» و حتی «رهبر معظّم انقلاب اسلامی». وقتی مردم ساکن اروپا و آمریکا (نه ساکنین خاورمیانه، ایران یا حتی کشمیر) در قلب تمدن غرب پلاکاردهایی از یک روحانی شیعه را در دست می گرفتند، معنایی جز این نداشت که تأثیر ایران- اسلام هراسی در جوامع اروپایی و غربی رو به ضعف گذاشته است. از سوی دیگر گسترش چشمگیر تشرّف به دین مبین اسلام در کشورهای اروپایی و حتی شهرهای معروف آمریکا این تحلیل را تقویت می کرد که قطعاً سپر نرم غرب برای ممانعت از ورود اسلام سیاسی به مرزهای اتحادیه اروپا و آمریکای شمالی به شدّت درز پیدا کرده است. این رهیافت ها با درج «کاریکاتورهای موهن علیه پیامبر اسلام (ص)» در هلند، ماجرای «شهیده حجاب: مروه شربینی» در آلمان یا حتی «قرآن سوزی» در آمریکا رفته رفته باعث شد مخاطبین اروپایی و آمریکایی برای تحقیق نسبت به «واقعیت مظلوم» دست به کار شوند؛ بطور مثال بعد از ماجرای قرآن سوزی در ایالات متحده آماری رسمی منتشر شد که طبق آن رجوع به «قرآن کریم» طیّ مدتی کوتاه در آمریکا و اروپا چندین برابر شده است.
نقطه اوج از کار افتادن Fire Wall غرب علیه نفوذ اسلام را باید در یکسال گذشته جستجو نمود. از اواسط شکل گیری بیداری اسلامی اخیر، بیداری در اروپا و آمریکا نیز به وقوع پیوست. شروع «جنبش 99 درصدی» در آمریکا و اروپا با براهین مختلف و حتی بر اساس شعارها (اشاره به شعار «ما مسلمانیم»؛ «من یک آمریکائی، شغلم انقلابی گری است») الگوبرداری بومی شده ای از «میدان تحریر» مصر بود که 9 دی در شماره «25» مبسوطاً بدان پرداخت. در حال حاضر نه تنها اغلب مردم آمریکا و اروپا از مسلمین نمی هراسند که با تأسی از آنان حاضرند برای مطالبه حقوق خدادادیشان در برف و سرما و خشونت پلیس به اعتراضات مستمر و چند ماهه دست بزنند. لذا ایران- اسلام هراسی بعد از حداقل نیم قرن فعالیت هالیوودی و بنگاه های رسانه ای صهیونیسم بی نتیجه مانده و کرور کرور هزینه برای وحشت اروپائیان و آمریکائیان از مسلمانان و روحانیت آن حالا و در سال 2012 میلادی با شکست حداکثری مواجه شده است. با این وجود جنگ با مسلمانان در ایران کمی برای مسئولین غرب سخت می شد و متعاقبا عملیات فریب آغاز شد.
عملیات فریب
در همین راستا و با توجه به دلایل مهم دیگری عملیات فریب شکل گرفت. اخیراً خبری منتشر شد که ایالات متحده بودجه نظامیش را در اقدامی بی سابقه با 12درصد کاهش روبرو کرده است، این خبر از آنجا بی سابقه بود که ایالات متحده در سالیان اخیر هرگز با کاهش بودجه نظامیان موافقت نکرده بود. روی دیگر این سکّه مربوط می شد به افزایش بودجه بخش نهادهای جاسوسی و امنیتی آمریکا که حقیقتاً یک نظام پیچیده و موازی گرای تو در تو است. چندی قبل تر نیز تغییراتی در وزارت دفاع آمریکا و سازمان جاسوسی آن (CIA) رخ داد که طبق آن «لئون پانه تا» رئیس سابق CIA به عنوان وزیر دفاع و «دیوید پترائوس» که سابقاً فرمانده نظامی ناتو و همچنین ارتش آمریکا در افغانستان و عراق بود به عنوان رئیس جدید CIA برگزیده شد. نگفته پیدا بود که کاهش بودجه نظامی پنتاگون به همراه افزایش بودجه CIA با ریاست «پترائوس» یک اعلان خطر برای منابع امنیتی جمهوری اسلامی است. «دیوید پترائوس» یک سابقه دار نظامی در امور خاورمیانه با اشراف اطلاعاتی دقیق به ایران و چنته ای پُر از ارتباطات اطلاعاتی- عملیاتی با متحدان آمریکا در ناتو است که با احتمالی قریب به یقین مأموریت دارد اقدامات ضد ایرانی ایالات متحده را از ارتش خارج و به سیا منتقل کند. به عبارت دیگر آمریکا به دلایل مختلف نمی خواهد جنگ با ایران را علنی انجام دهد بلکه اصرار دارد تقابل با ایران در عرصه های نیمه سخت، جاسوسی و ضد امنیتی رنگ مشخص تری بیابد. همزمان متحدان آمریکا در ناتو فعال شدند؛ «جان ساورز»، رئیس سازمان MI6 در جمع سردبیران رسانه های انگلیسی اعلام کرد که باید منتظر اقدامات غیرمتعارف علیه ایران بود و اندکی بعد از این اظهار نظر اقدامات علیه دانشمندان هسته ای ایران شروع شد. جالب اینکه همان ایّام رئیس ستاد ارتش رژیم صهیونیستی نیز در مصاحبه ای اعلام کرد: «در سال 2012 شاهد حوادث غیرمنتظره ای برای ایران هستیم!» قبل از ایراد خطبه های قاطع رهبری انقلاب در نماز جمعه تهران نیز ماه ها بود که دستگاه های کنترل افکار عمومی در امتداد تز «بنیامین نتانیاهو» مبنی بر: «اگر مي خواهيد ناچار به جنگ با ايران نشويد، حرف زدن از جنگ را متوقف نكنيد»؛ حرف زدن از جنگ با ایران را رها نمی کردند. مسئولین ارشد سیاسی غرب از «باراک اوباما»، «هیلاری کلینتون» و «لئون پانه تا» گرفته تا «نیکلای سارکوزی» و «دیوید کامرون» و تعداد زیادی از فرماندهان نظامی و سیاستمداران رژیم صهیونیستی؛ این حربه را هرگز از قلم نمی انداختند. ترور دو دانشمند هسته ای جمهوری اسلامی: «شهید مجید شهریاری» و «دکتر فریدون عباسی» در آذر 89، از کار انداختن شبکه جاسوسی اسرائیل و آمریکا در ایران، سوریه و لبنان، اعزام پهباد «جانور قندهار» بر آسمان های صحرای طبس و شکار آن توسط نیروهای جنگال سپاه، ترور «شهید مصطفی احمدی روشن» و قص علی هذا مجموعه ای از وقایع به هم چسبیده اند که امروزه به جنگ سایه های ایران – آمریکا/اسرائیل معروف شده است و احیاناً برای مسئولین امریکا در بُعد داخلی ساز و کار عملیات فریب را دارد هر چند مقاصد اتّخاذ تاکتیک «جنگ پنهان» عمیق تر از این رویکرد داخلی است.
و ناگهان تأثیر خون شهید
نظام غرب برای به راه انداختن جنگ های خانمان برانداز و پُر هزینه خود همیشه به یک مؤلفه درونی و حمایت داخلی نیاز دارد؛ هر چند الزاماً بدان معنا نیست که اگر چنین مؤلفه ای بوجود نیاید سرمایه گذاران جنگ (لُژهای ماسونی) از اقدام خود دست بکشند. بطور مثال آمریکا برای متقاعد کردن افکار عمومی کشورش در جنگ با «اسپانیا» به سال 1898 میلادی و «ویتنام» به سال 1964 میلادی از تاکتیک «پرچم دروغین» استفاده برد. طبق این تاکتیک فقط لازم بود یک کشتی آمریکائی با برنامه ریزی قبلی در هاوانا (در مورد جنگ اسپانیا) یا خلیج تانکین (در مورد جنگ ویتنام) غرق شود و آمریکا با تجهیز پروپاگاندای رسانه ای و آنگاه هماهنگ شدن افکار عمومی با خیال راحت جنگ را به بهانه انتقام جویی آغاز کند. این همان اتفاقی بود که «جورج دبلیو بوش» آن را با استناد دروغین به «11 سپتامبر» دستاویز شروع «جنگ های صلیبی نوین» کرد و متعاقباً به اشغال نظامی افغانستان و سپس عراق پرداخت. بی شک یک ملّت ناراضی از جنگ با در دست داشتن اهرم انتخابات - حتی در رابطه با دموکراسی کنترل شده فدرالیته آمریکا- هم می تواند موی دماغ سرمایه گذاران و مشتریان جنگ های پُر سود شود لذا همیشه اولویت با اقناع مردم از طریق باشگاه های خبری است.
امّا باید توجه شود که نخبگان اجتماعی آمریکا بعد از حدوث بیداری اسلامی و بیداری اروپا و آمریکا اصرار دارند خود را از سُلطه رسانه های اقماری یک درصدی ها بیرون آورند. جنبش 99 درصدی های جهان در حال حاضر در مرحله اول یک انقلاب همه جانبه به سر می برد، مرحله ای که در آن رهبران جنبش و مردم می خواهند بفهمند نسبت به چه چیزهایی در نظام حاکم معترضند، یک روز به نظام پولی حاکم که نتیجه اش می شود «اشغال وال استریت»، یک روز نظام سیاسی حاکم که نتیجه اش می شود «اشغال کنگره» و یک روز ... . برای آنکه بدانید چرا 79 شهر جهان روز ملّی «جنگ با ایران، نه» را به راه انداختند باید به شعارها و گفته های خودشان رجوع کنید. نگاهی به گزارش های میدانی این راهپیمایی نشان می دهد این حرکت مردمی سه خاستگاه اساسی دارد:
خاستگاه اول: احساسی. نگاه به اولین جرقه های این خیزش مشخّص می کند دو واقعه شکار پهباد آمریکایی توسط متخصصان جمهوری اسلامی و سپس ترور «شهید احمدی روشن» نیروی محرّکه خوبی برای این جنبش داشته است. واقعه اول و پرواز یک دستگاه جاسوسی به وضوح به آمریکائی ها نشان داد که جنگ علیه ایران همین حالا نیز شروع شده است. ترور نخبه جوان ایرانی نیز یک همگرایی احساسی بین مردم ایران و آمریکا را بوجود آورد. سفر چندین باره خانواده این شهید بزرگوار به خارج از کشور و تبیین عُمق این فاجعه برای گروه های مردمی اروپایی و انعکاس گسترده این ترور در تمامی رسانه های بین المللی باعث شد خون این شهید اثر خود را بر افکار عمومی جهانی بگذارد.
خواستگاه دوم: اقتصادی. با مشخص شدن زوایای جنگ پنهان ملّت آمریکا فهمیدند مثل همیشه قرار است یک هژمونی رسانه ای آنان را وادار به پذیرش جنگی دیگر کند. البته زمزمه وجود سر نخ هایی مبنی بر دخالت ایران در «11 سپتامبر» توسط برخی مسئولین سیاست خارجی ایالات متحده که اخیراً مورد توجه رسانه های خبری آمریکا قرار گرفت باعث شد فعالین اجتماعی «جنبش فُلانجا را تسخیر کنید» هشیار شوند و شرایطی فراهم کنند تا نیروی جنبش برای جلوگیری از یک جنگ دیگر صرف شود؛ جنگی که از نظر مردم آمریکا باعث سودآوری برای یک درصدی ها و مصیبت آفرینی و ضرر برای 99 درصدی هاست.
خاستگاه سوم: سیاسی. افکار عمومی آمریکا بعد از لو رفتن دروغ های «11 سپتامبر» و «جنگ عراق» به یک واقعیت مسلّم دست یافتند؛ این واقعیت که رسانه ها ابزار دست دولتمردان آنها هستند و برای تأمین منافع یک درصد حاکم به انحاء مختلف مردم را فریب می دهند؛ پس نمی خواهند بار دیگر از همین حربه گزیده شوند.
ذبح آرمان «ایالات متحده آمریکا»
جنبش «جنگ با ایران، نه» در امتداد جنبش 99 درصدی ها علاوه بر اینکه نشان دهنده عدم کارایی پروژه ایران- اسلام هراسی در آمریکاست معنای دیگری نیز دارد. در این راهپیمایی ها مردم پلاکاردهایی را در دست گرفتند که روی آن تصویر «شهید مصطفی احمدی روشن» به همراه فرزند خردسالش نقش بسته بود. این عمل صرفاً یک جنبش ضد جنگ نیست بلکه دارد صریحاً از طرف مورد هجوم حمایت می کند؛ چیزی که در سال های پایان جنگ ویتنام رخ داد و دولت آمریکا را مجبور به آتش بس کرد در حال حاضر قبل از شکل گیری یک جنگ علنی ظهور یافته است. مردم آمریکا از بدو تولّد در نظام آموزشی، خانواده، تلویزیون و تمامی محیط های اجتماعی می آموزند کشورشان الگوی برتر است و آمریکا را به نوعی یک آرمان می دانند؛ حال چه شده است که این ها آرمان خود را رها کرده اند و به حمایت از بزرگترین دشمن آرمان ایالات متحده برخاسته اند؟ این پرسش سه رهیافت اساسی دارد:
1- جمهوری اسلامی توانسته زمین بازی استراتژیک را از داخل خاک خویش خارج کند و به درون مرزهای آمریکا ببرد. عدم حمایت درونی جنگ برای مسئولین جنگ بار مضاعفی را ایجاد می کند و باعث می شود تمرکز دولت متخاصم از مسئله بیرونی به مسائل داخلی کشیده شود.
2- در بیانیه پایانی راهپیمایی «ردلندز» آمده بود: «تعداد کل کلاهک های هسته ای که از سال 1951 تاکنون در آمریکا ساخته شده بالغ بر 67 هزار و 500 کلاهک است، ایالات متحده تنها کشوری است که از سلاح هسته ای در شهرهای «ناکازاکی» و «هیروشیما» استفاده کرده است، بودجه نظامی آمریکا در سال 2012 به تنهایی با کل تولید ناخالص داخلی ایران برابری می کند؛ حالا چه کسی برای دنیا تهدید است؟». آیا این جملات معنایی جز «آمریکا هراسی» آن هم در آمریکا می تواند داشته باشد؟
3- و مهمتر اینکه اگر وقایع را در مختصّات دو قطبی ایران- آمریکا تعریف نمود قضیه تا حدودی تفاوت می یابد؛ عبور اعضای جنبش 99 درصدی ها از آرمان آمریکا یک خلاء ایدئولوژیک را برای مخاطبش به وجود خواهد آورد. آمار رسمی افزایش رجوع به نظریّات مارکس و کمونیسم در حوزه اروپا و آمریکا نشان از آن دارد که این خلاء برای ملل غربی یک مسئله اساسی است. خلائی که اگر جایگزینی نداشته باشد لاجرم قطب باقیمانده یعنی ایران را به عنوان قطب غالب و الگوی محتوم خواهد پذیرفت، درست مانند اتفاقی که برای شوروی هنگام فروپاشی افتاد و بسیاری از نخبگان اجتماعی و قشرهای متنفّذ در روسیه، قطب حاکم یعنی امپریالیسم را بجای قطب محکومِ مارکسیسم پذیرفتند.
منبع : 9 دي
بسيج دانشجويي دانشگاه آزاد اسلامي واحد دزفول