پسر کوچولو بین قبرها قدم میزند و به آرامی نوشته‌های روی سنگ قبرها را می‌خواند،
گوشه‌ای به حالِ خودم نشسته‌ام،
مرا صدا میزند،
سَرم را بلند می‌کنم و نگاهش می‌کنم،
می‌گوید: عموووو !!؟ پنجاه هفت، منهای چهل‌و چهار چند میشه !!؟
سرم را پایین می‌اندازم،
من نمی‌دانم چند می‌شود،
ریاضی‌ام بد نیست، بغض گلویم را گرفته،
چه سیزده ساله‌هایی که پرپر نشدند ...

منبع : خبرنگار